بسم الله الرحمن الرحیم

اگر بخواهم در یک جمله نظر شخصی ام درباره فیلم را بگویم، باید بگویم: فیلم را پسندیدم. البته منکر این موضوع نمی شوم که حضور ابراهیم حاتمی کیای عزیز در مقام بازیگر هم در این قضاوت سهم دارد. اضافه کنم که مطالبی که در ادامه می آید نظرات شخصی بنده درباره فیلم است و ممکن است با منویات کارگردان فیلم متفاوت باشد.

فیلم خارج از هر گونه شعار زدگی، روی موضوع از معنی تهی شدن زندگی صحبت می کند. مشکل در واقع شناخت و درک غلط شخصیت مرد اصلی فیلم _ با بازی خوب حمید فرخ نژاد _ از زندگی است. من اسم این موضوع را خالی شدن وجهه و صبغه الهی از نگاه و جهان بینی فرد می گذارم؛ وقتی که تصور فرد از پیشرفت و بزرگ شدن صرفا این جهانی و مادی است. از نگاه وی پیشرفت یعنی اینکه فی المثل قبلا اگر در کسب و کارت هزار مشتری داشته ای، الان این رقم رسیده است به یک میلیون مشتری؛ این یعنی جهش و پیشرفت و بزرگ شدن. البته که این پیشرفت و جهش و بزرگ شدن است ولی به قول حضرت مولانا:

مال را کز بهر دین باشی حمول/نعم مال صالح خواندش رسول

آب در کشتی هلاک کشتی است/آب اندر زیر کشتی پشتی است

کوزۀ سربسته اندر آب زفت/از دل پر باد فوق آب رفت

باد درویشی چو در باطن بود/بر سر آب جهان ساکن بود

جهد حقست و دوا حقست و درد/منکر اندر نفی جهدش جهد کرد

و من منکر جهد نیستم، ولی اگر این آبی که قرار است زیرانداز کشتی زندگی باشد برای حرکت رو به جلو، وارد کشتی شود، سبب غرق کشتی خواهد شد. در واقع مشکل اساسی جایی است که فرد به دلیل محیط شغلی یا به طور عام تر، اجتماعی که در آن می زیسته است و تفکراتش شکل گرفته است، یک نگاه خدامحورانه به زندگی ندارد و اصلاً  نمی خواهد هم چنین نگاهی داشته باشد و یا به تعبیر دقیق تر نمی داند که باید زندگی بر این محور بچرخد. تناقض های شخصیتی وقتی در فیلم نمایان می شوند که در اصول، تداخل بوجود می آید. وقتی پیشرفت را به آن معنی که ذکرش رفت در نظر گرفتی ناچاری به ملزومات این گونه پیشرفت که مثلاً همسرت دیگر خیلی هم مال خودت نیست کنار بیایی و اگر نتوانی کنار بیایی تناقض ها زندگی ات را ویران خواهد کرد، هر چند که کنار آمدن با این موضوع (اینکه همسرت دیگر فقط مال خودت نباشد) و علی الظاهر رفع تناقض کردن هم فقط این ویرانی را به تأخیر می اندازد چرا که این گونه زیستن قطع یقین یک زندگی زناشویی سالم را بر نمی تابد و دیر یا زود این ویرانی نمود عینی پیدا خواهد کرد. در فیلم هم شاهد نمودهایی از این دست هستیم. همکاری که باید با او کار کنی وگرنه پیشرفت شغلی ات (که در واقع فقط پیشرفت شغلی است ولی حمید فرخ نژاد آن را به اشتباه پیشرفت در زندگی و بزرگ شدن می داند، چرا که این دو مقوله بسیار متفاوت با یکدیگر هستند) دچار خدشه می شود، این قدر موذیانه و کثیف به همسرت خیره می شود، یا خندیدن های همسرت با همکارت. که این ها عذابت می دهد؛ و نمی دانی این خنده ها و نگاه کردن ها را تحمل کنی، و به پیشرفت و بزرگ شدن بیندیشی یا تکلیف کار را یک سره کنی و از این مسیر خارج شوی. و مشکل این است که تو نمی توانی درک کنی که این فقط یک پیشرفت شغلی است و تو نمی توانی و حق نداری زندگی زناشویی سالمت را به پای این توسعه ی صرفا اقتصادی ذبح کنی، به همسرت بد بین شوی، جلوی بچه دار شدن همسرت را بارها بگیری تا مبادا وجود بچه (که نیاز فطری بشر است برای رشد و بزرگ شدن. آن را فدای پیشرفتی که عاقبتش پوچی و افسردگی است و ما حصلش حجمی مشخص یا نا مشخص از پول) مانع این پیشرفت کذا شود.

حرف و تمام حرف بر سر همین یک موضوع است. حمید فرخ نژاد از تناقض رنج می برد، اینکه نسبت به همسرش غیور است و این غیرت با ملزومات پیشرفت و بزرگ شدنش (باز تأکید می کنم پیشرفت، نه به معنای صحیح و مطلوب آن) در تضاد است. پس می شود نتیجه گرفت که جناب مهراد خودش هم با خودش تکلیفش روشن نیست و شاید اصلاً به این موضوع فکر هم نکرده باشد. غیرت داشتن نسبت به همسر و حشر و نشر با این افراد، با هم جمع پذیر نیست و باید چاره ای جست. یا غیرت را باید کنار گذاشت و یا به قول خودت: بزرگ شدن را، و این جاست که گره اصلی فیلم مشخص می شود و اینکه آقای میم نمی تواند موضع اش را مشخص کند. من می گویم اگر جناب مهراد پیشرفت را درست می فهمید و درک درستی از زندگی داشت، پیرو این درست فهمیدن و درک صحیح از زندگی می توانست براحتی این تناقض را حل کند. وقتی با نگاهی مدرن، خداوند را از چاچوب تصمیم گیری ها کنار بگذاری و صبغه و رنگ الهی را از زندگی بیرون کنی و پیشرفت را آن طور که نباید معنی کنی، همسرت که باید مایه آرامش تو باشد می شود مایه دردسر. مجبوری به او یاد بدهی که چطور باید مدرن بود؛ در حالی که خودت هنوز با این مدرن بودن کنار نیامده ای و اصلاً به تعبیر دقیق تر آن را درک نکرده ای. آن گاه مجبور می شوی بخاطر این مشی ای که برگزیده ای بچه هایت را نگذاری به دنیا بیایند، بچه هایی که مشخص است داشتن شان را دوست داری. پس مشکل اساسی و ریشه ای؛ عدم توقف و لختی درنگ کردن است؛ نفهمیدن چرایی و فلسفه زندگی است. وقتی زندگی از حول محور الهی بودن و خدا محور بودن خارج شد، این تناقض ها و تعارض ها طبیعی است.