بسم الله الرحمن الرحیم

سال های ابتدایی دهه هشتاد به لطف خداوند در جمع دوستانی قرار گرفته بودم که برنامه ها و دور همی های خوبی داشتند. فوتبال، مراسم صرف صبحانه در ساحل شهر و ....

یکی از گردهم آیی های با ارزش این دوستان جلسات مثنوی خوانی بود. در این جلسات -که تا آن جایی که من بودم معمولا پنج شش نفره برگزار می شد- بعد از انتخاب داستانی از مثنوی شروع به خواندن داستان و بعد هم به فراخور درکمان درباره داستان بحث می کردیم.

آن جمع با شاغل شدن و ازدواج کردن و به تبع آن پراکنده شدن دوستان در شهرهای مختلف دیگر به ندرت گرد هم می آیند و به تبع جلسات مثنوی هم دیگر برگزار نمی شود، هرچند سرحلقه جمع مان می گفت  هنوز هم در شهر جدیدی که هست جلسات مثنوی را ادامه می دهد. آن جلسات برای من که کم سال ترین عضو گروه بودم، در آن سال های نوجوانی که خودم هم علاقه مند به شناخت مولوی بودم مفید بود.

مدت های زیادی بود که سراغ مثنوی نرفته بودم و کتاب مثنوی معنوی در گوشه ای از کتاب خانه ام بی مراجعه مانده بود.  مدتی است به لطف خداوند با بزرگواری آشنا شده ام و در یکی از جلساتی که با هم بودیم صحبت از مثنوی شد و مشخص شد که شناخت خوبی از مثنوی دارد و بسیار فصیح از مثنوی می گفت و مثنوی از بر می خواند. تحت تأثیر این عزیز بزرگوار مدتی  است که سراغ مثنوی رفته ام.

این چند بیت هم تفال من به مثنوی:

اندرین بودند کآواز صلا

مصطفی بشنید از سوی علا

خواست آبی و وضو را تازه کرد

دست و رو را شست او زان آب سرد

هر دو پا شست و به موزه کرد رای

موزه را بربود یک موزه‌ربای

دست سوی موزه برد آن خوش‌خطاب

موزه را بربود از دستش عقاب

موزه را اندر هوا برد او چو باد

پس نگون کرد و از آن ماری فتاد

در فتاد از موزه یک مار سیاه

زان عنایت شد عقابش نیکخواه

پس عقاب آن موزه را آورد باز

گفت هین بستان و رو سوی نماز

از ضرورت کردم این گستاخیی

من ز ادب دارم شکسته‌شاخیی

وای کو گستاخ پایی می‌نهد

بی ضرورت کش هوا فتوی دهد

پس رسولش شکر کرد و گفت ما

این جفا دیدیم و بود این خود وفا

موزه بربودی و من درهم شدم

تو غمم بردی و من در غم شدم

گرچه هر غیبی خدا ما را نمود

دل در آن لحظه به خود مشغول بود

گفت دور از تو که غفلت در تو رست

دیدنم آن غیب را هم عکس تست

مار در موزه ببینم بر هوا

نیست از من عکس تست ای مصطفی

عکس نورانی همه روشن بود

عکس ظلمانی همه گلخن بود

عکس عبدالله همه نوری بود

عکس بیگانه همه کوری بود

عکس هر کس را بدان ای جان ببین

پهلوی جنسی که خواهی می‌نشین

                                                      و همین طور این چند بیت از همان دفتر سوم:



آن نیاز مریمی بودست و درد

که چنان طفلی سخن آغاز کرد

جزو او بی او برای او بگفت

جزو جزوت گفت دارد در نهفت

دست و پا شاهد شوندت ای رهی

منکری را چند دست و پا نهی

ور نباشی مستحق شرح و گفت

ناطقهٔ ناطق ترا دید و بخفت

هر چه رویید از پی محتاج رست

تا بیابد طالبی چیزی که جست

حق تعالی گر سماوات آفرید

از برای دفع حاجات آفرید

هر کجا دردی دوا آنجا رود

هر کجا فقری نوا آنجا رود

هر کجا مشکل جواب آنجا رود

هر کجا کشتیست آب آنجا رود

آب کم جو تشنگی آور بدست

تا بجوشد آب از بالا و پست

تا نزاید طفلک نازک گلو

کی روان گردد ز پستان شیر او

رو بدین بالا و پستیها بدو

تا شوی تشنه و حرارت را گرو

بعد از آن بانگ زنبور هوا

بانگ آب جو بنوشی ای کیا

حاجت تو کم نباشد از حشیش

آب را گیری سوی او می‌کشیش

گوش گیری آب را تو می‌کشی

سوی زرع خشک تا یابد خوشی

زرع جان را کش جواهر مضمرست

ابر رحمت پر ز آب کوثرست

تا سقاهم ربهم آید خطاب

تشنه باش الله اعلم بالصواب


و در آخر هم نظر شیخ بهایی درباره مثنوی در قالب چند بیت:

من نمی گویم که آن عالیجناب

هست پیغمبر ولی دارد کتاب

مثنوی او چون قرآن مدلّ

هادی بعضی و بعضی را مضل

مثنوی معنوی مولوی

هست قرآنی به لفظ پهلوی


متن اشعار از سایت www.ganjoor.net گرفته شده است.