بسم الله الرحمن الرحیم

17 دی روز نسبتا خاصی است، در تاریخ معاصر ما. دو اتفاق خاص در این روز رخ داده است. یکی در سال 1356 و دیگری در سال 1314، یکی در زمان پهلوی اول و دیگری در زمان پسرش.  اتفاق سال 56 که همان مقاله با نام مستعار است که در روزنامه اطلاعات چاپ، و منجر به قیام 19 دی مردم قم و به راه­ افتادن سلسله چهلم گرفتن برای شهدا شد. اتفاق تلخ 1314 که متأسفانه هنوز فعالان فرهنگی از داستان­نویس و مستندساز گرفته تا فیلم­ساز و موزیسین- به خوبی ابعاد این واقعه تلخ را تبیین نکرده ­اند.17 دی سال 1314، رضا پهلوی تصمیم گرفت حجاب از سر زن ایرانی بردارد تا ایران پیشرفت کند. نگاه کنید؛ سطح تفکر را ببینید؛ انسان نمی­ داند بخندد یا گریه کند و تأسف بارتر نگاه برخی معاصران به این فرد قلدر و اقداماتش است. به محض اینکه سخنی در تقبیح اقدامات نابخردانه و عجیب این بشر می­ گویی محقانه می گویند که نه؛ برایمان راه آهن کشیده است.

القصه؛ در کتاب­خانه ­ام کتابی دارم به نام «داستان­ نویسان امروز ایران» که تورج رهنما آن را گردآوری کرده ­است. مجموعه­ ای شامل 40 داستان کوتاه از نویسندگان معاصر ایران. از جمالزاده و ساعدی گرفته تا جلال آل ­احمد و نادر ابراهیمی. گاه­ گاه برحسب حوصله و شرایطم داستانی از این مجموعه می­ خوانم. آخرین داستانی که از این کتاب خوانده ­ام داستان «جشن فرخنده» از جلال آل ­احمد بود. جلالِ عزیز که شیفته قلمش هستم. داستان در همان ایام کشف حجاب می­ گذرد و از زبان کودکی دانش ­آموز که پسر امام جماعت مسجد محل است روایت می ­شود. پسری شیطان و سربه ­هوا که جلال بسیار هنرمندانه از زبان وی برای روایت داستان و اتفاقات آن ایام استفاده می­ کند. نویسنده با همان نگاه شیطنت­ آمیزِ کودک و ول ­انگاری­ های خاص وی - بدون اینکه در تقبیح کشف حجاب سخن سرایی کند- و از زبان این کودک سربه ­هوا فجایع و مصاعبی که بر مردم به خاطر این سیاست عجیب رضا پهلوی می­ گذرد را روایت می­ کند؛ با همان نگاه رئال و توصیفات زنده و واقعیِ خاص جلال­ آل ­احمد. انصافا تا به حال بهترین فعالیت فرهنگی که من از بچه­ های انقلاب در این­ باره دیده­ ام، همین داستان کوتاه چند صفحه ­ای است. گفتم بچه­ های انقلاب، شاید خواننده بگوید که جلال که از سال 1347 دیگر در کنار ما نبوده است و انقلابِ خمینی و بچه های خمینی را ندیده است. ولی مگر انقلاب خمینی مرزی دارد، من جلال را از بچه ­های انقلاب می­ دانم و چه زیبا رضا امیرخانی گفته ­است که ما فرزندان زن زیادی جلال هستیم. همان جلالی که وقتی برای پس ­دادن دیدار حضرت روح ­الله برای مراسم فوت پدرش خدمت امام خمینی می­ رسد و امام از زیر تشکچه ­شان غربزدگی جلال را در می­آورد و جلال می­گوید: «آقا این مزخرفات پیش شما هم رسیده­است؟!» و امام در پاسخ فرمودند: «این­ها مزخرف نیست جوان! این­ها چیزهایی است که ما باید می­گفتیم و شما گفتید.»[1]



[1] کتاب جلال آل احمد، نوشته حبیبه جعفریان، انتشارات سروش