راه نمایی!

مدتی است دیگر اینجا مطلبی نمی نویسم؛ اگر مایل بودید نوشته جات حقیر را بخوانید، لطفا به آدرس ذیل مراجعه کنید:


www.aahmadi.blog.ir

۰ نظر
احمد احمدی

ابد و یک روز و یک فیلم تقلیدی

توی چند روز اخیر فرصت شد و دو فیلم ایرانی دیدم. اولی آااادت نمی کنیم و دیگری ابد و یک روز؛ واقعا این کجا و آن کجا.

توی یکی از برنامه های تلویزیونی سخنی قریب به این مضمون شنیدم که وقتی مثلا کارگردانی  یک فیلم می سازد که دیده می شود و مورد توجه قرار می گیرد، عده ای شروع می کنند به ساختن فیلم هایی شبیه به آن. 

آااادت نمی کنیم از نگاه من بشدت اصغر فرهادی زده بود؛ و به تعبیر صحیح تر درباره الی زده. خب برادر عزیز، چه کاری هست، وقت خودت و دیگران را تلف می کنی!!! دعوت کن ملت بروند درباره الی را ببینند، یا اگر دیده اند دوباره ببینند.

ولی فیلم دوم احتمالا از آن فیلم هایی است که به قول آن برنامه تلویزیونی ملت می توانند بروند و شبیه اش را بسازند و البته باز هم نگویند بروید ابد و یک روز سعید روستایی را ببینید. انتظار نداشتم فیلم این قدر خوب و دوست داشتنی باشد؛ فیلم مضمون تلخی داشت، ولی سعید روستایی بشدت جوان!(فکر کنم متولد شصت و هفت باشه؛ فیلم پارسال تو جشنواره فجر یکه تاز بود و کلی جایزه برد) توانسته بود این تلخی های مداوم و تو در تو را شیرین به خوردمان بدهد، که خودش کم هنری نیست. دوست داشتم ابد و یک روز را؛ و از معدود فیلم هایی است که دوست دارم دوباره ببینم.


ابد و یک روز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد احمدی

به مناسبت اکران بارکد

بسم الله الرحمن الرحیم


قبل از خواندن:

فیلم «بارکد»، آخرین ساخته مصطفی کیایی در حال اکران است. یادداشتی که در ادامه آمده است درباره فیلم «عصر یخبندان» ساخته قبلی مصطفی کیایی است. کیایی کارگردان دغدغه محوری است (حداقل حرف هایش در مصاحبه با مجله عصر جدید و همین طور دو فیلم خط ویژه و عصر یخبندان این موضوع را نشان می دهند)؛ و بر اساس نیاز جامعه اش فیلم می سازد (باز بر اساس همان دو دلیل) ولی؛ بعد از دیدن «بعدازظهر سگی سگی» که یک فاجعه تمام عیار و زشت بود و همین طور فیلم «ضد گلوله» که یک کمدی ضعیف بود، به این نتیجه رسیدم که کاش کیایی وارد حوزه کمدی و طنز نشود، طنز را بگذارد در همان اندازه ای که مثلاً هومن سیدی در خط ویژه تکه هایی می آمد، ولی کیایی بارکد را هم در فضای طنز و کمدی ساخته است. بارکد را هنوز ندیده ام؛ امیدوارم این کارگردان دغدغه محور این بار مثل دو اثر خیلی ضعیف و ضعیف قبلی در حوزه کمدی (یا حداقل فیلم غیر جدی) وارد نشده باشد و آن ذهنیت مثبتی که بعد از خط ویژه و عصر یخبندان از وی در ذهن داشتم بیشتر تخریب نشود.

 

 

بعد از تماشای فیلم «عصر یخبندان» به این نتیجه رسیده ام که برای درک بهتر فیلم، آشنایی با فضای فکری و دغدغه های سازنده اثر بسیار حائز اهمیت است. البته این موضوع به گمانم برای سایر رشته های هنری هم صادق است، وهمین طور شاید مباحث علمی.

عصر یخبندان

مصطفی کیایی کارگردانی جوان و دغدغه مند است. چه دغدغه ای؟ یکی از نکات ویژه ای که در خط ویژه برای من شاخص بود، دست گذاشتن کارگردان جوان روی موضوع مهم فساد اقتصادی از طرف افراد ذی نفوذ (و یا به تعبیری آقا زاده هایی که خودشان را طلب کار ملت و انقلاب می دانند) بود؛ ولی هنر کیایی این بود که توانسته بود با نگاهی خاص به موضوع بپردازد که همان افراد ذی نفوذ متنقذ نتوانند فی المثل جلوی اکران فیلمش را بگیرند (البته شاید عقلشان هم قد نمی داد که فیلم را بفهمند). مصطفی کیایی در مصاحبه با شماره (به گمانم) 2 مجله عصر جدید دقیقا موضعش را درباره فیلم سازی مشخص می کند و می گوید که دغدغه اش پرداختن به معضلات و مشکلات مبتلا به جامعه است.

در فیلم عصر یخبندان هم می توان به وضوح این دغدغه را دید. با بیان و نمایشی تلخ و دردناک، از اعتیاد سخن می گوید و بسیار هوشمندانه و در لفافه همان موضوع خط ویژه را هم بیان می کند و از آقا زاده کثیفی می گوید که چگونه مرکز فساد و ویرانی شده است. البته نکات دیگری هم در فیلم مشهود است؛ حداقل من این نگاه را دارم؛ که کارگردان خواسته یا ناخواسته تصاویری از جامعه ارائه می دهد که برای من ناراحت کننده است ولی متاسفانه در جامعه وجود دارد. شاید به گمان فردی که تأثیر ویران گر و مخرب سبک زندگی غربی -یا به تعبیر اصح سبک زندگی غیر دینی- را بر ساختار بنیان ارزشمند و فخیمِ خانواده نمی بیند؛ این برداشتی که در ادامه ذکر می کنیم سیاه نمایی و یا توهم توطئه باشد، ولی واقعا این چه طرز زندگی است که علی رغم نبود نیاز مادی هم زن و هم مرد باید چندین ساعت در شبانه روز کار کنند و فرزندی که معلوم نیست چطور بزرگ می شود؛ فرزندی که معلوم نیست چرا باید تک فرزند باشد یا در بهترین شرایط دو نفر باشند این فرزندان. البته شاید این نکات و نقد این جریان سبک زندگی (دقیقا منظورم لایف استایل است)، مد نظر کارگردان نباشد و تأکیدی هم بر آن نداشته باشد ولی بالاخره در فیلم این مذموم بودن، مشخص است و کارگردان هم نظری بر ستایش و تحسین این سبک از زندگی ندارد ولی من نمی دانم چرا عده ای نمی فهمند که این تمدن بی روحِ در سیطره ولایت طاغوت، انسان را هر چه بیشتر در جهنمی همین جهانی سوق خواهد داد؛ جهنم اضطراب و تنهایی و جهل که متأسفانه بشر مدرن در آن غوطه ور است و ای کاش می دانستند که تنها راه نجات از این منجلاب، تعالیم دین پیامبر خاتم و مکتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است(از کجا به کجا رسیدیم! از مصطفی کیایی رسیدیم به مکتب اهل بیت علیهم السلام).

از نگاه من ساختار روایی که کارگردان برای روایت فیلم عصر یخبندان انتخاب کرده است هم خوب است و هم بد. خوبی اش از این جهت است که بعد از تماشای فیلم به این نتیجه رسیدم که این ساختار در هم ریختگی زمانی خوب توانسته است حق مطلب را ادا کند و کمک شایانی می کند به تبیین موضوع. بدی و یا حداقل ایرادش به این است که سبب گیج شدن بیننده می شود؛ که حداقل این گیج شدن حسن به حساب نمی آید برای یک اثر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد احمدی

فیلم تلویزیونی سپیده

بسم الله الرحمن الرحیم


«کوچولوی من! زمین بدون نگرانی رویاست، دنیات رو یه جای دیگه بساز». از نگاه من این جمله، دیالوگ کلیدی فیلم «سپیده»، به کارگردانی سیدروح الله حجازی، محصول سیما فیلم است. این فیلم از شبکه سه سیما شب شهادت امام رضا(ع) پخش شد.

قبلاً جایی گفته ام و احتمالاً از نظر صاحب نظران نکته ای بدیهی است: انسان وقتی می خواهد کتاب یا فیلمی یا هر اثر دیگری را تحلیل یا نقد کند، باید با فضای فکری و دیگر آثار مصنف آشنا باشد. از سیدروح الله حجازی فیلم «زندگی خصوصی آقا و خانم میم» را دیده ام؛ این فیلم هم مثل فیلم اخیر (سپیده) فضایی دو نفره داشت؛ یعنی زندگی یک زوج را تصویر می کرد، البته با شرایط و خلقیاتی کاملاً متفاوت با شخصیت های فیلم «سپیده».

در یک اثر سینمایی از نگاه من بازی خوب بازیگران بسیار حائز اهمیت است. گاهی ممکن است شما حرف خوبی برای زدن داشته باشید و یا تصویر خوبی برای نمایش بخواهید ارائه کنید، ولی مجریان این نمایش که همان بازیگران باشند از پس این حرف خوب بر نیایند و نتوانند اثر مطلوب و آنچه مد نظر کارگردان است را نمایش دهند. پریوش نظریه و آرش حجازی در فیلم اخیر به خوبی حرف کارگردان را فهمیده اند و آن را خوب اجرا می کنند. فیلمی که فقط دو بازیگر دارد و بار فیلم هم بر دوش همین دو نفر است.

زندگی ای ساده و عاشقانه دارند، همدیگر را خوب می فهمند و مهم تر از همه، زندگی شان خدا محور است. شخصیت زن فیلم درکی صحیح از فلسفه زندگی دارد و این درک صحیح، هم در رفتارش نمود عینی دارد و هم در عباراتی که مثل نریشن در فیلم بیان می کند دیده می شد. شوهر ولی در این زمینه کمی از او عقب تر است، در جایی از فیلم هم اشاره ای به این موضوع می شود، که شوهر خطاب به «سپیده» می گوید که شما عارف هستید و ما عوام الناس. البته به این شدت نه، ولی واقعا این چنین تفاوتی وجود دارد. زن و شوهری که در کنار هم بزرگ می شوند و در این بین زن، تا حدودی نقش استاد را دارد.

«کوچولوی من! زمین بدون نگرانی رویاست، دنیات رو یه جای دیگه بساز، نگرانی یعنی اینکه نمی دونی بعدش چی میشه». این دیالوگ یکی از نکات مهم ذهنی بازیگر زن نقش اصلی است که این نگاه منبعث از یک نگاه دینی و الهی به زندگی است و در جای دیگری این دیالوگ تکمیل می شود که ما اینجا مسافریم و شایسته نیست که در حین سفر خیلی خود را درگیر مناظر و درگیری های مسیر کنیم و مقصد را فراموش کنیم. دقت کنید که این حرف های خوب را شاید خیلی از ما بدانیم ولی در مقام عمل؛ باز فیلم دیالوگ جالبی دارد. پریوش نظریه، بازیگر نقش سپیده جایی در فیلم می گوید که زندگی جای امتحان است و ما دائم امتحان می شویم و هر چه انسان به خدا نزدیک تر باشد این امتحان و ابتلا سخت تر می شود، ولی مهم این نکته است، که چه کسی موقع بلا و امتحان این سخنان یادش می ماند.

فیلم روایت زندگی عاشقانه یک زوج با یک زندگی مذهبی است. با هم کار می کنند، هم دیگر را دوست دارند، با هم مدارا می کنند. دنیا با سختی هایش را فهمیده اند و می فهمند و مطابق این فهم صحیح عمل می کنند. فهم یکی از زوجین از زندگی تا حدودی بیشتر از دیگری است و موقع بلا و امتحان هم که می شود با این فهم درست و نگاه الهی و عارفانه همراهش را یاری می کند. حسن ختام فیلم هم حضور در حرم حضرت رضا (ع) است.

نکته آخری که گفتنش را لازم می دانم این است که، شاید مخاطبِ منتقد این نقد را وارد کند که فیلم شعار زده است. شعار لزوماً و ماهیتاً چیز بدی نیست. این محتوای شعار است که اهمیت دارد و در جایگاه فیلم سازی علاوه بر محتوا، نحوه پرداخت و بیان این شعار هم بسیار مهم است. سیدروح الله حجازی، حرف های زیبایی در فیلمش از زبان شخصیت زن فیلم می گوید، که من همه آن ها را با شدت و ضعف دوست دارم و می پسندم، این گام اول، گام دوم هم پرداخت صحیح و مناسب این شعارهای عارفانه است،که همان طور که پریوش نظریه در دیالوگی می گوید، موقع ابتلا این شعارها را فراموش نمی کند و این فراموش نکردن ها هم در قالبی واقعی و کاملاً باور پذیر برایمان نمایش می دهد.

این فیلم محصول سیما فیلم در شب شهادت امام رضا (ع) از شبکه سه پخش شد. من که دوست دارم مجدداً فیلم را ببینم و شما هم اگر فرصت کردید این فیلم دوست داشتنی را از دست ندهید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
احمد احمدی

مستندی درباره برادری

سخن گفتن درباره این مستند خوب برای من کار سختی است. ولی در حد توانم از این اثر خواهم گفت.

اول باید از ذکاوت کارگردان مستند «برادران» بگویم. کسی که توانسته است با هوشمندی تمام، اتفاقات و حوادث فتنه گون سال 88 ایران، برادران حزب الله لبنان، جنایات گروهک ریگی در شرق کشور و نبرد در عراق در دفاع از حرم -و یا به قول ظریفی، حریم انقلاب اسلامی- رابه هم متصل کند. البته که این بزرگی و عظمت شخصیت محوری مستند؛ شهید «مهدی نوروزی» است که به او این اجازه را می دهد.


مغز فتنه 88 دروغ بود؛ دروغی که در ابعاد وسیع پخش شود، می شود شایعه. مهدی نقویان هوشمندانه با انتخاب یکی از این شایعات مهم سال 88 سراغ ساخت مستند رفته است. با صراحت ابتدا این شایعه را مطرح می کند. شایعه، همان حضور نیروهای حزب الله لبنان در ایران، برای سرکوب مردم است. خیلی زمان نگذشته است که نیاز باشد تأکید کنم که من نیز این شایعات را می شنیدم. بعد مستند ساز با استفاده از آرشیوهای موجود سراغ حمقاء بی بی سی فارسی می رود. یکی از ابتکارات بی بی سی فارسی به نظر من این است که سراغ افرادی می رود که واقعا خودشان به چرندیاتی که می گویند ایمان دارند، پس احتمال باورپذیری از طرف مخاطب بالاتر می رود. طرف مجدانه استدلال می کرد که نیروی سپاه پاسدارن به دلیل علقه ای که به هموطن خود دارد حاضر نیست به سمت او شلیک کند، ولی نیروی لبنانی حزب الله دیگر این علقه و شاید ارتباط فامیلی را ندارد، پس به راحتی می تواند به ایرانی معترض شلیک کند. خب پس شاکله اصلی و همین طور نیروی پیش رونده مستند می شود پرداختن به این شایعه و تصویر منسوب به این شایعه که یکی از نیروهایی که در روز انتخابات رفته اند ستاد قیطریه میرحسین موسوی -علیه ما علیه- را پلمب کرده اند، از نیروهای حزب الله است.

شخص بی سیم بدست، شهید مهدی نوروزی است که در سال 88 شایعه شده بود، برادر شهید «علی منیف اشمر» از نیروهای حزب الله لبنان است.

مستند ساز در ادامه تحقیق می کند که آن فردی که در تصویر می گویند از نیروهای حزب الله است، واقعا کیست. در واقع فرصتی می شود برای معرفی یک هموطن مجاهد فی سبیل الله که در دفاع از حریم حرم، در عراق به شهادت می رسد؛ یعنی شهید مهدی نوروزی.

یکی از محاسن مهم این مستند تعلیق جذابی است که در سراسر فیلم دست از سر مخاطب بر نمی دارد. کارگردان ابتدا این شایعه را ریشه یابی می کند و می رود ببیند این کسی که به وی «منیف اشمر» می گویند، کیست. در این خلال با خانواده شهیدی از شهدای حزب الله لبنان آشنا می شویم. پدری که هنوز خبر شهادت فرزندش -شهید علی منیف اشمر- را به او نداده اند و او خبر شهادت فرزندش را از سخنرانی زنده سیدحسن نصرالله می شنود. گفت خبر را که شنیدم رفتم دو رکعت نماز خواندم و گفتم خدایا این قربانی را از من بپذیر. می بینید روحیه و عظمت روح را، پدری که فرزند دیگرش را هم در راه خدا می دهد. حالا در سال 1388 شمسی عده ای در دنیا به سرپرستی آمریکا و انگلیس می گویند، آن فردی که در ستاد قیطریه دیده شده است، پسر سوم این خانواده لبنانی است.

کارگردان نرم نرمک با رفت و برگشت هایی که به موضوعات دارد، کم کم ما را با شخصیت واقعی آن عکس که در حوادث 88 به بیرون درز کرده بود آشنا می سازد. دوست عزیزی می گفت زمانی تمدن اسلامی مجد و عظمت داشت، که این مرزهای به قول رضا امیرخانی مید این بریتانیا هنوز بوجود نیامده بودند. عالم فارسی زبان و ایرانی در بغداد بر مسند قضاوت یا استادی دانشگاه می نشست و قاضی عرب در مرو قضاوت می کرد؛ بدون تنش و این حمیت های جاهلی ایرانی و عربی. واقعا جای افتخار دارد که انقلاب اسلامی ایران در راستای این وحدت مسلمانان قدم بر می دارد و جالب این است که به او اتهام تفرقه و تفاوت قائل شدن بین مذاهب اسلامی را هم می زنند. حرف آخر اینکه زمانی که تابوت شهید عزیزمان را بعد از شهادت در سامرا به حرم مولایش حسین (ع) برده بودند، روی تابوت را با پرچم کشور عراق پوشیده بودند. چه لذت بخش بود برای من وقتی به این نکته توجهم جلب شد که یک مسلمان ایرانی و فارس، قهرمان مردم عرب زبان عراق شده است و پرچم کشورشان را روکش تابوت وی می کنند. کمی طعم شیرین وحدت و برادری را زیر زبانم مزمزه کردم. برادریِ ایرانی، عراقی و لبنانی؛ و الان شهید ما در کنار برادران واقعی لبنانی اش به فرموده امام مان، حضرت روح الله در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقون اند. شهادت چقدر ما را به هم نزدیک کرده است.



یادداشت دوستم در وبلاگ رستاخیز، درباره مستند برادران

مصاحبه مشرق نیوز با کارگردان مستند برادران

یادداشت روزنامه وطن امروز، بعد از شهادت شهید نوروزی مورخ 24 دی ماه1393

«برادران»؛ شیر سامرا در لانه جاسوسی فتنه‌گران!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
احمد احمدی

زندگی خصوصی آقا و خانم میم

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر بخواهم در یک جمله نظر شخصی ام درباره فیلم را بگویم، باید بگویم: فیلم را پسندیدم. البته منکر این موضوع نمی شوم که حضور ابراهیم حاتمی کیای عزیز در مقام بازیگر هم در این قضاوت سهم دارد. اضافه کنم که مطالبی که در ادامه می آید نظرات شخصی بنده درباره فیلم است و ممکن است با منویات کارگردان فیلم متفاوت باشد.

فیلم خارج از هر گونه شعار زدگی، روی موضوع از معنی تهی شدن زندگی صحبت می کند. مشکل در واقع شناخت و درک غلط شخصیت مرد اصلی فیلم _ با بازی خوب حمید فرخ نژاد _ از زندگی است. من اسم این موضوع را خالی شدن وجهه و صبغه الهی از نگاه و جهان بینی فرد می گذارم؛ وقتی که تصور فرد از پیشرفت و بزرگ شدن صرفا این جهانی و مادی است. از نگاه وی پیشرفت یعنی اینکه فی المثل قبلا اگر در کسب و کارت هزار مشتری داشته ای، الان این رقم رسیده است به یک میلیون مشتری؛ این یعنی جهش و پیشرفت و بزرگ شدن. البته که این پیشرفت و جهش و بزرگ شدن است ولی به قول حضرت مولانا:

مال را کز بهر دین باشی حمول/نعم مال صالح خواندش رسول

آب در کشتی هلاک کشتی است/آب اندر زیر کشتی پشتی است

کوزۀ سربسته اندر آب زفت/از دل پر باد فوق آب رفت

باد درویشی چو در باطن بود/بر سر آب جهان ساکن بود

جهد حقست و دوا حقست و درد/منکر اندر نفی جهدش جهد کرد

و من منکر جهد نیستم، ولی اگر این آبی که قرار است زیرانداز کشتی زندگی باشد برای حرکت رو به جلو، وارد کشتی شود، سبب غرق کشتی خواهد شد. در واقع مشکل اساسی جایی است که فرد به دلیل محیط شغلی یا به طور عام تر، اجتماعی که در آن می زیسته است و تفکراتش شکل گرفته است، یک نگاه خدامحورانه به زندگی ندارد و اصلاً  نمی خواهد هم چنین نگاهی داشته باشد و یا به تعبیر دقیق تر نمی داند که باید زندگی بر این محور بچرخد. تناقض های شخصیتی وقتی در فیلم نمایان می شوند که در اصول، تداخل بوجود می آید. وقتی پیشرفت را به آن معنی که ذکرش رفت در نظر گرفتی ناچاری به ملزومات این گونه پیشرفت که مثلاً همسرت دیگر خیلی هم مال خودت نیست کنار بیایی و اگر نتوانی کنار بیایی تناقض ها زندگی ات را ویران خواهد کرد، هر چند که کنار آمدن با این موضوع (اینکه همسرت دیگر فقط مال خودت نباشد) و علی الظاهر رفع تناقض کردن هم فقط این ویرانی را به تأخیر می اندازد چرا که این گونه زیستن قطع یقین یک زندگی زناشویی سالم را بر نمی تابد و دیر یا زود این ویرانی نمود عینی پیدا خواهد کرد. در فیلم هم شاهد نمودهایی از این دست هستیم. همکاری که باید با او کار کنی وگرنه پیشرفت شغلی ات (که در واقع فقط پیشرفت شغلی است ولی حمید فرخ نژاد آن را به اشتباه پیشرفت در زندگی و بزرگ شدن می داند، چرا که این دو مقوله بسیار متفاوت با یکدیگر هستند) دچار خدشه می شود، این قدر موذیانه و کثیف به همسرت خیره می شود، یا خندیدن های همسرت با همکارت. که این ها عذابت می دهد؛ و نمی دانی این خنده ها و نگاه کردن ها را تحمل کنی، و به پیشرفت و بزرگ شدن بیندیشی یا تکلیف کار را یک سره کنی و از این مسیر خارج شوی. و مشکل این است که تو نمی توانی درک کنی که این فقط یک پیشرفت شغلی است و تو نمی توانی و حق نداری زندگی زناشویی سالمت را به پای این توسعه ی صرفا اقتصادی ذبح کنی، به همسرت بد بین شوی، جلوی بچه دار شدن همسرت را بارها بگیری تا مبادا وجود بچه (که نیاز فطری بشر است برای رشد و بزرگ شدن. آن را فدای پیشرفتی که عاقبتش پوچی و افسردگی است و ما حصلش حجمی مشخص یا نا مشخص از پول) مانع این پیشرفت کذا شود.

حرف و تمام حرف بر سر همین یک موضوع است. حمید فرخ نژاد از تناقض رنج می برد، اینکه نسبت به همسرش غیور است و این غیرت با ملزومات پیشرفت و بزرگ شدنش (باز تأکید می کنم پیشرفت، نه به معنای صحیح و مطلوب آن) در تضاد است. پس می شود نتیجه گرفت که جناب مهراد خودش هم با خودش تکلیفش روشن نیست و شاید اصلاً به این موضوع فکر هم نکرده باشد. غیرت داشتن نسبت به همسر و حشر و نشر با این افراد، با هم جمع پذیر نیست و باید چاره ای جست. یا غیرت را باید کنار گذاشت و یا به قول خودت: بزرگ شدن را، و این جاست که گره اصلی فیلم مشخص می شود و اینکه آقای میم نمی تواند موضع اش را مشخص کند. من می گویم اگر جناب مهراد پیشرفت را درست می فهمید و درک درستی از زندگی داشت، پیرو این درست فهمیدن و درک صحیح از زندگی می توانست براحتی این تناقض را حل کند. وقتی با نگاهی مدرن، خداوند را از چاچوب تصمیم گیری ها کنار بگذاری و صبغه و رنگ الهی را از زندگی بیرون کنی و پیشرفت را آن طور که نباید معنی کنی، همسرت که باید مایه آرامش تو باشد می شود مایه دردسر. مجبوری به او یاد بدهی که چطور باید مدرن بود؛ در حالی که خودت هنوز با این مدرن بودن کنار نیامده ای و اصلاً به تعبیر دقیق تر آن را درک نکرده ای. آن گاه مجبور می شوی بخاطر این مشی ای که برگزیده ای بچه هایت را نگذاری به دنیا بیایند، بچه هایی که مشخص است داشتن شان را دوست داری. پس مشکل اساسی و ریشه ای؛ عدم توقف و لختی درنگ کردن است؛ نفهمیدن چرایی و فلسفه زندگی است. وقتی زندگی از حول محور الهی بودن و خدا محور بودن خارج شد، این تناقض ها و تعارض ها طبیعی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد احمدی

مهجوریت علوم انسانی

بسم الله الرحمن الرحیم

مدتی است موضوع مهجوریت علوم انسانی در کشورمان ذهنم را به خود مشغول کرده است. جنبه ای که مدنظر من است و از بابت آن بسیار متأثر هستم، غفلت و یا به تعبیر دیگری عدم توجه سیل عظیم نجبگانیِ کشور نسبت به این حوزه است. بدیهتاً  جامعه ما و هر جامعه ای که قصد سلامت و رسیدن به سعادت مادی و معنوی را دارد، نیازمند تکنسین ها و مهندسانِ نخبه، باهوش و خوش فکر است. متأسفانه در کشور ما بنا به دلایلی که الان نمی خواهم درباره آن ها صحبت کنم شاهد مهاجرت سیل عظیمی از نخبگان به رشته های فنی_مهندسی هستیم. شاخه ای از علوم که از نگاه من فرع بر علوم انسانی و همین طور فرع بر علوم پایه است. وقتی به ارتباطات و دوستان دانشگاهی خودم نگاه می کنم و می بینم چه انسان های نخبه ای در حوزه های فنی فعالیت می کنند متأثر می شوم. البته مجددا تأکید می کنم که منکر لزوم و اهمیت حضور نخبگان و افراد باهوش در این حیطه نیستم ولی قطعا و بدیهتا نه با این حجم. نخبه ای مثل استاد من آقای..... که در یک حوزه فنی نابغه است، اگر در فلان رشته از علوم انسانی این نخبه گی اش را وارد می کرد چه منشأ اثر و خیر و برکتی وسیع برای جامعه فعلی و حتی نسل های آینده می بود (فکر کنید مثلاً شهید مطهری یا شهید شریعتی به جای کسب تخصص در شاخه های علوم انسانی، فی المثل مهندسی برق یا مکانیک می خواندند و بعد مقایسه کنید تأثیر مطهری و شریعتی مهندس را با شهید مطهری و شهید شریعتی فعلی را). ولی فی الحال ایشان باید بخش نسبتا زیادی از وقت و انرژی خود را در آن حوزۀ فنی صرف کنند، که شاید بخش وسیعی از این فعالیت ها را افرادی که در آن درجه از ذکاوت و نخبه گی هم نیستند بتوانند انجام دهند. و متأسفانه امثال ایشان کم نیستند.

خوشبختانه چند سالی است در کشور بحث توجه به علوم انسانی جدی شده است و به تعبیری این ضعف را عقلای قوم دریافته اند. روز شنبه 9 آبان 1394 سومین کنگره بین المللی علوم انسانی برگزار خواهد شد (برای مطالعه درباره برخی از جزئیات اولین و دومین کنگره علوم انسانی مراجعه کنید به صفحه تأملات روزنامه وطن امروز مورخ 4 آبان 1394).

در بیانیه کنگره اول آمده است که از توقف بحث ها روی مسأله ضرورت تحول علوم انسانی باید پرهیز کرد و تمرکز را باید روی مسأله چگونگی این تحول قرار داد.

هیمن طور با تلاش ماهنامه «عصر اندیشه»، مجله فرهنگ و علوم انسانی، نخستین شب علوم انسانی در خرداد ماه سال جاری، با حضور پرفسور پیر دورتیگه، استاد کریم مجتهدی، دکتر رضا غلامی، دکتر سیدیحیی یثربی، دکتر شهریار زرشناس، دکتر فرزاد جهان بین و دکتر عطاالله رفیعی آتانی برگزار شد. جزئیات این جلسه که به قول مجله می توان از آن با عنوان «جدال احسن در مجمع عقلا» یاد کرد در شماره هشتم مجله عصر اندیشه چاپ شده است.

حرف آخر اینکه از نگاه من یکی از راه های رسیدن به این تحول و همین طور بومی سازی علوم انسانی، منطبق بر باورهای صحیح جامعه ما، هدایت نخبگان جامعه به این سمت است. بدیهتا این هدایت ملزومات و شرایطی  خواهد داشت که بدون مهیا کردن این ملزومات و شرایط این موضوع محقق نخواهد شد. از نگاه من واقعاً حیف است مثل وضعیت فعلی حجم زیاد از جامعه نخبگانیِ کشور وارد مسیری شوند که افراد غیر نخبه و کمتر تأثیر گذار و بیشتر تأثیر پذیر هم می توانند همان فعالیت ها یا حداقل بخش زیادی از آن فعایت ها را عهده دار شوند؛ یک جور هدر رفت ثروت است. به امید آن روز که هنگام انتخاب رشته تحصیلی دانش آموزان در دوره تحصیلی دبیرستان، جامعه به این رشد رسیده باشد که فرزندان نخبه مان را دیگر اجبار و یا تحریض به انتخاب رشته های فنی نکنیم و به این بینش برسیم که جایی که به حضور نخبه گان احتیاج بیشتری است رشته های علوم انسانی است؛ از جامعه شناسی و مدیریت و فلسفه و تاریخ گرفته تا الهیات و ادبیات و فقه و کلام و سایر رشته های علوم انسانی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد احمدی

می دانی کوفی بودن یعنی چه؟

بسم الله الرحمن الرحیم

کوفی بودن یعنی اینکه تو توانسته باشی با رنج و مرارت و شهید دادن و تحمل شرایط سخت تحریم، سخت ترین مرحله غنی سازی اورانیوم (که همان رسیدن از غنای 5 درصد به 20 درصد است) را بدست آورده باشی؛ شواهد و قرائن دالّ بر شکست خوردن خدعه تحریم باشد (کما اینکه خود دشمن هم بعد از توافقی که هنوز تکلیفش معلوم نیست، گفت که تحریم ها دیگر ادامه دادنی نبود)، ولی یک دفعه فریب قرآن های بر سر نیزه پسر نابغه را بخوری و کم بیاوری و اشعری تاریخ را بفرستی برای مذاکره با دشمن! دشمنی که به قول اشتر فقط ده ضربه شمشیر تا رسیدن به خیمه اش باقی بود. کوفه در سال های 37 و 38 هجری متوقف نشده است؛ تا تفکر کوفی بر ملتی حاکم باشد و جنگ برده را از مالک های تاریخ بستانند و بدهند دست ابلهان ابوموسی اشعری طور تاریخ، باید حسرت صفین ها را بخوریم....

مستندی دارد بی بی سی با عنوان «ایران و غرب»؛ بخشی از این مستند مربوط به دیپلماسی مشعشع دولت اصطلاحات در پرونده هسته ای است. در مرحله ای از مذاکرات، ایران طی دیداری جداگانه با جناب البرادعی (یوکیا آمانو فعلی) توافق می کنند بر سر تعریف آژانس از تعلیق؛ مهره غرب که همان جناب البرادعی باشد به حضرات وطنی می گوید که تعریف آژانس از تعلیق، فقط ندادن اورانیوم به سانتریفیوژها است. تیم ایرانی هم خوشحال از این دیدارِ به دور از چشم اروپایی ها با آژانس، به سراغ غربی ها می رود و می گوید ما طبق تعریف آژانس حاضر هستیم فعالیت های هسته ای مان را «تعلیق» کنیم. حال نوبت آژانس است که نقش خود را بازی کند. جناب البرادعی تعلیق را نه آن طور که به نمایندگان ایران گفته بود، بل طبق میل اروپایی ها تعریف می کند؛ یعنی همان تعطیطی یا پلمب تأسیسات هسته ای کشورمان. یعنی رئیس آژانس، تیم قوی و قدرقدرت دیپلماتیک هسته ای مان (که وزیر ظریف مان و رئیس جمهور فعلی مان هم در این تیم بود) را به همین سادگی سر کار گذاشت؛ و این فریب، زیربنایی شد برای قطع نامه های تحریمی شورای امنیت، چرا که بعد از اینکه طرف مقابل به وعده های خود در قبال همین تعلیقی که انجام شد- طبق تعریف خودشان- عمل نکرد، در همان دولت با تأکیدات نظام پلمب ها باز شد و این باز شدن پلمب ها که صرفا به معنای لغو اقدام داوطلبانه ایران بود، پایه و مبنای تحریم ها و قطع نامه 1929 شد. حرف آخر اینکه بشنوید واکنش جناب مستطاب، سیدمحمدخاتمی از فریب کاری محمد البرادعی (می توانید جای البرادعی بنویسید یوکیا آمانو و جای خاتمی هم....): «متأسفانه آقای البرادعی علی رغم حرفی که زده بود و علی رغم معیارهایی که بود یک جور دیگری تعلیق را معنا کردند که به نظر ما امر بسیار خلاف اخلاقی بود.» همین! این یعنی آخر گفت و گوی تمدن ها. این یعنی نتیجه گفت و گوی پنهانی با دشمن (چون جناب روحانی قبلا از البرادعی معنای تعلیق را پرسیده بود و البرادعی تعلیق را مطابق میل ایران تعریف کرده بود). اگر قومی از تاریخ عبرت نگیرد، نباید کسی را مذمت کند از تکرار شدن تاریخ درباره خود؛ امیدوارم ده سال بعد این وزیر ظریف یا محمدخاتمی فعلی نگویند: متأسفانه آقای آمانو و کری و هاموند و اوباما و جناب ابلیس به وعده هایشان عمل نکردند و امری خلاف اخلاق انجام دادند!

بعد از تحریر: داود میرباقری بسیار انسان باهوشی است، در سریال امام علی (ع) وقتی مالک به چند قدمی خیمه ابوفتنه رسیده است، و در آستانه فتح و ظفر است (فتحی که مسیر تاریخ بشر را عوض می کرد)، پیام می رسد که مالک برگرد که جان امام از شر این کوفیان نادان در خطر است؛ به محض اینکه مالک شمشیر را در نیام می کند و قصد برگشت دارد تیری بر بازوی اشتر می نشیند. چرا می گویم میرباقری جوان (میرباقری متولد 1337 است و سال تولید سریال 1370 یعنی 33 سال!!!) باهوش است: به محضی که در برابر دشمن سگ طور کوتاه آمدی او حمله می کند؛ مالک که شمشیر را در نیام برد، تیری بر بازویش نشست. یعنی ما هم باید منتظر تیرهای امریکایی باشیم؟ وای برما!!!! که کم آوردیم و اشعری را فرستادیم به جنگ عمرو عاص. امیدوارم اشعری مان فقط مثل اشعری احمق و ساده لوح باشد.......

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد احمدی

اولین جلسه مثنوی

بسم الله الرحمن الرحیم

دیشب، مورخ 20 مرداد 1394 به لطف خداوند اولین جلسه مثنوی خوانی با یک جمع چهار نفره برگزار شد.

اگر توفیق شد، گزارشی از این جلسه در اینجا قرار خواهم داد، ان شاالله

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد احمدی

مثنوی معنوی مولوی/هست قرآنی به لفظ پهلوی

بسم الله الرحمن الرحیم

سال های ابتدایی دهه هشتاد به لطف خداوند در جمع دوستانی قرار گرفته بودم که برنامه ها و دور همی های خوبی داشتند. فوتبال، مراسم صرف صبحانه در ساحل شهر و ....

یکی از گردهم آیی های با ارزش این دوستان جلسات مثنوی خوانی بود. در این جلسات -که تا آن جایی که من بودم معمولا پنج شش نفره برگزار می شد- بعد از انتخاب داستانی از مثنوی شروع به خواندن داستان و بعد هم به فراخور درکمان درباره داستان بحث می کردیم.

آن جمع با شاغل شدن و ازدواج کردن و به تبع آن پراکنده شدن دوستان در شهرهای مختلف دیگر به ندرت گرد هم می آیند و به تبع جلسات مثنوی هم دیگر برگزار نمی شود، هرچند سرحلقه جمع مان می گفت  هنوز هم در شهر جدیدی که هست جلسات مثنوی را ادامه می دهد. آن جلسات برای من که کم سال ترین عضو گروه بودم، در آن سال های نوجوانی که خودم هم علاقه مند به شناخت مولوی بودم مفید بود.

مدت های زیادی بود که سراغ مثنوی نرفته بودم و کتاب مثنوی معنوی در گوشه ای از کتاب خانه ام بی مراجعه مانده بود.  مدتی است به لطف خداوند با بزرگواری آشنا شده ام و در یکی از جلساتی که با هم بودیم صحبت از مثنوی شد و مشخص شد که شناخت خوبی از مثنوی دارد و بسیار فصیح از مثنوی می گفت و مثنوی از بر می خواند. تحت تأثیر این عزیز بزرگوار مدتی  است که سراغ مثنوی رفته ام.

این چند بیت هم تفال من به مثنوی:

اندرین بودند کآواز صلا

مصطفی بشنید از سوی علا

خواست آبی و وضو را تازه کرد

دست و رو را شست او زان آب سرد

هر دو پا شست و به موزه کرد رای

موزه را بربود یک موزه‌ربای

دست سوی موزه برد آن خوش‌خطاب

موزه را بربود از دستش عقاب

موزه را اندر هوا برد او چو باد

پس نگون کرد و از آن ماری فتاد

در فتاد از موزه یک مار سیاه

زان عنایت شد عقابش نیکخواه

پس عقاب آن موزه را آورد باز

گفت هین بستان و رو سوی نماز

از ضرورت کردم این گستاخیی

من ز ادب دارم شکسته‌شاخیی

وای کو گستاخ پایی می‌نهد

بی ضرورت کش هوا فتوی دهد

پس رسولش شکر کرد و گفت ما

این جفا دیدیم و بود این خود وفا

موزه بربودی و من درهم شدم

تو غمم بردی و من در غم شدم

گرچه هر غیبی خدا ما را نمود

دل در آن لحظه به خود مشغول بود

گفت دور از تو که غفلت در تو رست

دیدنم آن غیب را هم عکس تست

مار در موزه ببینم بر هوا

نیست از من عکس تست ای مصطفی

عکس نورانی همه روشن بود

عکس ظلمانی همه گلخن بود

عکس عبدالله همه نوری بود

عکس بیگانه همه کوری بود

عکس هر کس را بدان ای جان ببین

پهلوی جنسی که خواهی می‌نشین

                                                      و همین طور این چند بیت از همان دفتر سوم:



آن نیاز مریمی بودست و درد

که چنان طفلی سخن آغاز کرد

جزو او بی او برای او بگفت

جزو جزوت گفت دارد در نهفت

دست و پا شاهد شوندت ای رهی

منکری را چند دست و پا نهی

ور نباشی مستحق شرح و گفت

ناطقهٔ ناطق ترا دید و بخفت

هر چه رویید از پی محتاج رست

تا بیابد طالبی چیزی که جست

حق تعالی گر سماوات آفرید

از برای دفع حاجات آفرید

هر کجا دردی دوا آنجا رود

هر کجا فقری نوا آنجا رود

هر کجا مشکل جواب آنجا رود

هر کجا کشتیست آب آنجا رود

آب کم جو تشنگی آور بدست

تا بجوشد آب از بالا و پست

تا نزاید طفلک نازک گلو

کی روان گردد ز پستان شیر او

رو بدین بالا و پستیها بدو

تا شوی تشنه و حرارت را گرو

بعد از آن بانگ زنبور هوا

بانگ آب جو بنوشی ای کیا

حاجت تو کم نباشد از حشیش

آب را گیری سوی او می‌کشیش

گوش گیری آب را تو می‌کشی

سوی زرع خشک تا یابد خوشی

زرع جان را کش جواهر مضمرست

ابر رحمت پر ز آب کوثرست

تا سقاهم ربهم آید خطاب

تشنه باش الله اعلم بالصواب


و در آخر هم نظر شیخ بهایی درباره مثنوی در قالب چند بیت:

من نمی گویم که آن عالیجناب

هست پیغمبر ولی دارد کتاب

مثنوی او چون قرآن مدلّ

هادی بعضی و بعضی را مضل

مثنوی معنوی مولوی

هست قرآنی به لفظ پهلوی


متن اشعار از سایت www.ganjoor.net گرفته شده است.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد احمدی